
هنر به یک تعریف عبارت است از "اعتراض توام با خلاقیت " و هنرمند یعنی "معترض خلاق" بدیهی است که هنر مند از نظر ویژگی های ذهنی و روحی با همه متفاوت است و به خاطر همین در مقاطع مختلف تاریخی و جغرافیایی هنر مند را دیوانه ،علاف،بی فکر، فاسد، نابغه ،عاقل ،مست، عارف، وارسته،آسمانی و.... نیز نامیده اند اگر اندکی در مورد این کلمات متناقض و متفاوت فکر کنیم شاید عقلمان به جایی قد ندهد ولی به این نکته دست پیدا می کنیم که تفاوت داشتن با بقیه مردم ویژگی مشترک همه این ویژگی ها و نسبت های متناقض است و در هر عصر یا مکانی مردم به نسبت شعور خویش هنرمندان زمان خویش را شناخته و نامگذاری کرده اند در عصری و مکانی هنرمند را قدر دانسته و بر صدر نشانده اند و در عصری دیگر و مکانی دیگر مجنونش خوانده و از ابتدایی ترین امکانات حیات بشرمحرومش داشته اند و گاهی نیز هنر مند واقعی را پس زده و عده ای را که خود می پسندند ،هنر مند نامیده اند اما در این میان غربال هنر هیچگاه از کارنایستاده و سکونی نداشته است مدام کار کرده و نابخردان بی هنر را از هنر مندان جدا کرده است
اما ذات هنر با اعتراض توام است هنر زاده نا رضایتی است . اگر کسی احساس کند که هر چیزی سر جای خودش ،است و بهشت برینی که خدا وعده فرموده همین دنیاست و بهتر از آنچیزی که هست و وجود دارد امکان ندارد و اگر کسی (از جمیع جهات ) احساس خوشبختی بکند محال است که بویی از هنر ببرد و البته یادمان باشد که اعتراض اگر توام با خلاقیت و آفرینش نباشد باز راه به جایی نمی برد
اگر کسی از نظر فلسفی ،چیستی ،چرایی و چگونگی بودن خویش را مورد کنکاش قرار ندهد اگر به شدن نیاندیشد اگر نداند که در زندانی به اسم دنیا به سر می برد ( به مصداق حدیث شریف الدنیا سجن المومن ) و باز اگر نسبت به تمام پدیده ها و پدیدارهای اطراف خویش حساس نباشد هیچوقت هنر در وجود چنین کسی تجلی نمی یابد و البته باز ذکر این نکته ضروری است که دارا بودن جهان بینی اعتراض آلود شرط لازم این فرایند (هنر مند شدن) است نه شرط کافی
یک هنر مند معترض است اما خلاق نیز هست یعنی با صرف عمر خویش همراه خود ارمغانی از اقیانوس ناشناخته ها، به برکه شناخته شده بشریت می آورد و به سهم خویش اندکی از اقیانوس جهل بشر کاسته و به برکه فهمش می افزاید و اینکار را نه بخاطر بشریت بلکه بخاطر دل بی قرار خویش انجام می دهد ولی از این اتفاق بشریت است که بیشترین نفع و سود را می برد و رفته رفته به تکامل نزدیک می شود بی آنکه حتی به احترام اجساد پدید آورندگان این تکامل کلاه از سر بردارد
رومن رولان از زبان یکی از دوستان میکل آنژ می نویسد روزی از میکل آنژ پرسیدیم چگونه به فکرت می رسد که از سنگهای بزرگ بی جان فرشته هایی بتراشی که آدمی احساس کند که این فرشته ها همین الان از آسمان و از ملکوت خدا پایین آمده اند ؟؟ میکل آنژ گفت : اینکه تعجبی ندارد من وقتی به سنگی نظر می کنم ،فرشته ای را درونش می بینم که زندانی است ،و تنها کاری که می کنم این است که حصار و سنگهای زاید را بتراشم تا فرشته آزاد شود . همین
اما متاسفانه همانطور که در آغاز این نوشته آمد ،و همیشه مورد تاکید نگارنده این سطور بوده مردم عصر ما که نه ،اکثر
(نه همه )کسانی که تصدی برخی از امور هنری را برعهده دارند هیچگاه به دنیای هنر از پنجره ای هر چند کوچک نگاه نکرده اند تا بدانند بارگاه دل از کارگاه مغز همیشه جدا بوده ، هست و خواهد بود شهریار شهر سخن و نگین ذی قیمت ادبیات می فرماید :
برو که خرده گرفتن به عاشقان نه رواست
که دست عقل تو از نخل عشق ما کوتاست
چو سوز عشق نبینی به ساز شعر مپیچ
که شعر نغمه عشاق ارغنون خداست
قماش عشق به مقیاس علم و عقل مسنج
که بار گاه دل از کارگاه مغز جداست
و البته باید این سخن را نه فقط در مورد شعر و شاعر که باید در مورد هنر مند هر رشته هنری بکار برد اما چه فایده ؟ کسانی که باید این مفهوم را درک کنند و بدانند ُ،فارغ از این دغدغه ها،هستند و گرنه همانگونه که در ابتدای این نوشته،اشاره شد هنرمند قدر می دید و بر صدر می نشست
نوشته از : محمد سیمزاری
عکس از : مریم محمدی










